ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

هیجانیه مامان

1391/7/18 16:16
نویسنده : ندا
241 بازدید
اشتراک گذاری

با دیدن زمین بازی و بچه های در حال بازی دیگه دل تو دلت نیست، تو کالسکه بند نمیشی، با همون زبون بی زبونی می فهمونی که دلت می خواد پیاده شی و بری بازی... کاملا درکت می کنم از نظر هیجان کپیه خودمی... تو زمین نمی دونی چیکار کنی، اینور میری اونور میری، با این دوست میشی با اون دوست میشی، شریک خوراکیه بقیه میشی با اینکه خودمون برات خوراکی آوردیم، به بچه ها دست میدی، جیغ میزنی شادی می کنی، میری بالای سرسره و دیگه خیال پایین اومدن نداری... در کل هیجانیه مامانی...

1

همون اول کاری شکوندیش

2

3

4

نمیشه یه عکس از جلو ازت گرفت اینقدر که ماشاالله بازیگوشی مامانی

5

6

7

عاشق ماشینی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (9)

هدیه
18 مهر 91 18:41
با این بازیگوشیات کار دست خودت ندی جیگر



کار دست مامان میدم فقط
عمه زهرا
18 مهر 91 18:45
انشاا.. همیشه شاد و سرزنده باشی
فدات


قربونت عمه جون
مامان آریام
18 مهر 91 20:57
کاشکی ما هم میتونستیم مثل شما کوچولوها راحت هیجاناتمون رو نشون بدیم ایشاالله همیشه لبهای خوشگلت خندون باشه


ممنونم خانومی
مریم مامان عسل
19 مهر 91 4:20
آخ فدای اون قد و بالاااااااااااا که اونجوری پای سرسره وایسادی!


قربونت برم عزیزم
خاله منا
19 مهر 91 9:27
قربون خاله بشم من که چقدر شادی می کرد و دل تو دلش نبود... خصوصا وقتی که بغل دایی علی بودی و با دیدن پارک بی قراری می کردی...


آره بابا این دایی علی گردن ما حق داره
نسیم-مامان آرتین
19 مهر 91 9:33
ای جونم چه پسمل شیطونی
تازه اسباب بازی خراب بوده شما که اونو نشکوندی
راستی نداجون ابوالفضل جون راحت کفش میپوشه ما که با آرتین مشکل داریم اصلا دوست نداره کفش بپوشه موندیم تو زمستون باید چیکارکنیم


خدا رو شکر خیلی دوست داره خودش میره میاره بپوشونم
از کفشهای چراغدار و بوق دار استفاده کردی؟
نگران نباش تا اون موقع خودش بیشتر طالب میشه
سمانه مامان پارسا جون
20 مهر 91 14:57
چقدر ناز شدی عزیزم دلم برات تنگ شده بود


قربونت
مریــــــــــــــــــــــم خالش
22 مهر 91 11:41
ای جانم
قربون این بازی گوشی ها ت بشه این خاله مریمت
دوستت دارم
من که عاشق این پارکم و خاطره های خیلی خوب و به یادماندنی از این پارک دارم، یادش بخیر که شب های امتحانیم هرشب همراه مامان جون به این پارک میومدیم و بعد از نشستن و نماز خوندن بابا جون هم از سرکارش به ما ملحق میشد و با هم سه تایی به خونه برمیگشتیم
واقعا که عاشق اون شب هام
یا یادش بخیر که همیشه تو رو با کالسکه ت میبردیم به این پارک و کلی صفا می کردیم
خیلی خاله دوستت دارم
خوب شد که اومدی به دنیای قشنگ ما و این دنیامون رو با حضور سبز خودت قشنگو قشنگ تر کردی...
خدایارت


الان هم که بیشتر عاشق شدی
شبهای پاییزی که با نامزدی میری این پارک
به به
تازه دایی وحید میاد من و بازی میده
چه کیفی میده
هادی
23 مهر 91 23:49
واقعا قشنگن .
خسته نباشید . خواهر با ذوقم که تونسته تا الان سایت پسرش رو سرپا نگه بداره .
خوش باشین
خدافظ



فدای داداشیه گلم بشم من